احوال من که جای شرح بیان ندارد
از آن رقیه دیگر طفلت نشان ندارد
مهمانی تو در شام شب سرد و روز گرم است
این خانه هیچ سقفی جز آسمان ندارد
بوی غذا می آید خیلی گرسنه هستم
این شهر لا مروت یک مهربان ندارد
بابا ببخش اینقدر از دست من میفتی
باید تو را بگیرم دستم توان ندارد
خون مردگی دستم از تنگی النگوست
این زخم ارتباطی با ریسمان ندارد
در حال جستجوی انگشتر تو هستم
غمگین نشو رقیه قد کمان ندارد
باید تقاص خود را از خیزران بگیرم
من را نبوس امشب لب هات جان ندارد
نظرات